مدیرسبز

اشتراک‌گذاری مقاله

مطالعه
ویژه مدیران و کارآفرینان

خلاصه کتاب ۲۱ قانون انکارناپذیر رهبری

خلاصه کتاب ۲۱ قانون انکارناپذیر رهبری
از 5
حدود 18 دقیقه

خلاصه مقاله

طبق کتاب ۲۱ قانون انکارناپذیر رهبری، رهبری مهارتی آموختنی است و با تلاش و یادگیری مداوم شکل می‌گیرد، نه اینکه فقط ویژگی ذاتی بعضی‌ها باشد. رهبر با شخصیت و دانشش نفوذ می‌سازد و با اعتماد کردن و اختیار دادن به دیگران، به آن‌ها کمک می‌کند توانایی‌هایشان را به کار بگیرند. رهبران به‌مرور رشد می‌کنند و معمولا افرادی را جذب می‌کنند که به خودشان شباهت دارند. احترام گذاشتن به دیگران، شجاعت و تمرکز بر بهتر کردن زندگی آن‌ها هم از اصول مهم رهبری است.
کتاب ۲۱ قانون انکارناپذیر رهبری نوشته John Maxwell، مجموعه‌ای از قوانین، اصول و نمونه‌های کلیدی را از زندگی و تجربه رهبران الهام‌بخش و تاثیرگذار در طول تاریخ گردآوری می‌کند. ما اغلب از اصطلاح «رهبران بالفطره» استفاده می‌کنیم؛ انگار بعضی افراد از ابتدا از یک ویژگی خاص و مرموز برای رهبری برخوردارند و بعضی دیگر چنین قابلیتی ندارند. اما کتاب ۲۱ قانون انکارناپذیر رهبری دیدگاه متفاوتی ارائه می‌دهد: رهبری مهارتی آموختنی است. با بررسی رفتارها و ویژگی‌هایی که به بهترین رهبران تاریخ کمک کرده تا دیگران را با خود همراه کنند و تاثیر ماندگاری بر جای بگذارند، می‌توانیم این اصول را یاد بگیریم و در زندگی و کار خود نیز به کار بگیریم.  

قانون نفوذ و قانون توانمندسازی

در سال ۱۸۳۲، جوانی قدبلند و لاغر به نام آبراهام لینکلن گروهی از داوطلبان را برای حضور در یک نیروی شبه‌نظامی در جنگ بلک‌هاوک گرد هم آورد. اما یک مشکل اساسی وجود داشت: لینکلن تقریبا هیچ چیز درباره سرباز بودن نمی‌دانست. او با تاکتیک‌های نظامی آشنایی نداشت و حتی سابقه خدمت در ارتش هم نداشت. در طول حضور لینکلن در این نیروی شبه‌نظامی، میزان نفوذ او در واقع کاهش یافت. او کار خود را با درجه کاپیتان آغاز کرد، اما در پایان به یک سرباز عادی تبدیل شد. پس از آن نیز مدتی در مجلس ایالتی ایلینوی و مجلس نمایندگان آمریکا فعالیت کرد، اما در این دوره‌ها به نتایج چشمگیری دست پیدا نکرد. با این حال، می‌دانیم که لینکلن در ادامه زندگی خود به شخصیتی بسیار بانفوذ تبدیل شد، اتحادیه را در جنگ داخلی آمریکا رهبری کرد و بعدها به یکی از شناخته‌شده‌ترین روسای جمهور تاریخ آمریکا تبدیل شد. پس چه چیزی تغییر کرد؟

قانون نفوذ؛ معیار واقعی رهبری

قانون نفوذ می‌گوید واقعی‌ترین معیار سنجش رهبری، میزان نفوذ فرد است. رهبران همیشه ظاهری قدرتمند، تاثیرگذار یا کاریزماتیک ندارند و لزوما هم از ابتدا انسان‌های بزرگی نبوده‌اند. اما یک ویژگی برای رهبری ضروری است: نفوذ. کتاب ۲۱ قانون انکارناپذیر رهبری توضیح می‌دهد که نفوذ چیزی نیست که فقط عده‌ای خاص از بدو تولد با خود داشته باشند؛ بلکه می‌توان آن را ایجاد و تقویت کرد. یکی از عوامل مهم در این زمینه، شخصیت است. منظور از شخصیت این است که شما در درون خود واقعا چه کسی هستید. شاید شخصیت مفهومی ناملموس به نظر برسد، اما افرادی که با شما کار می‌کنند معمولا درک خوبی از عمق شخصیت شما دارند. هرچه اطرافیان بیشتر بتوانند شخصیت واقعی شما را احساس کنند و ببینند که رفتار و تصمیم‌های شما با ارزش‌هایتان هماهنگ است، احتمال بیشتری دارد که به شما اعتماد کنند و همچنان از شما پیروی کنند. راه دیگر برای افزایش نفوذ، ساختن یک پشتوانه قوی از دانش و آگاهی است. لینکلن هرگز به دانشگاه نرفت، اما کافی است سخنرانی‌های او را بخوانید تا متوجه شوید که فردی بسیار آگاه و اهل مطالعه بوده است. دانش او به شکل‌گیری دیدگاه و توانایی او برای تاثیرگذاری بر دیگران کمک کرد.

قانون توانمندسازی؛ قدرت دادن به دیگران

لینکلن نه‌تنها قانون نفوذ، بلکه قانون توانمندسازی را نیز به‌خوبی به کار می‌گرفت. این قانون می‌گوید رهبران قدرتمند و مطمئن، از واگذار کردن قدرت به دیگران هراس ندارند. لینکلن به دلیل تمایلش به واگذاری قدرت و اختیار به دیگران شناخته می‌شد. انتخاب اعضای کابینه او نمونه روشنی از این رویکرد بود. بسیاری از رهبرانی که خود را قدرتمند می‌دانند، ترجیح می‌دهند اطرافشان را افرادی هم‌فکر تشکیل دهند که همیشه با تصمیم‌هایشان موافق باشند. اما لینکلن چنین رویکردی نداشت. او عمدا افرادی را برای کابینه خود انتخاب کرد که بتوانند با او مخالفت کنند و دیدگاه‌ها و استدلال‌های متفاوتی را روی میز بیاورند. برای لینکلن، داشتن دیدگاه‌های متنوع و رسیدن به تصمیم بهتر، از احساس راحتی شخصی مهم‌تر بود.

اعتماد به دیگران، پایه توانمندسازی

تعهد لینکلن به قانون توانمندسازی در نحوه انتخاب و مدیریت ژنرال‌های نظامی نیز دیده می‌شد. او ژنرال‌های خود را شخصا انتخاب می‌کرد و برای آنها نامه می‌نوشت. وقتی عملکرد آنها خوب بود، موفقیت را به نام خودشان ثبت می‌کرد و وقتی عملکردشان ضعیف بود، مسئولیت آن را خودش بر عهده می‌گرفت. موفقیت ژنرال‌های اتحادیه تا حدی به این دلیل بود که لینکلن در جایگاه رهبری، اعتماد و ثبات خود را حفظ می‌کرد. او به جای اینکه همه قدرت را نزد خود نگه دارد، به دیگران فرصت می‌داد تا توانایی‌هایشان را نشان دهند. آنچه استفاده لینکلن از قانون توانمندسازی را موثر می‌کرد، باور او به دیگران بود. وقتی شما به توانایی یک فرد باور داشته باشید، برای آن فرد سخت‌تر است که خودش را ناتوان ببیند. باور شما می‌تواند به او کمک کند تا خودش نیز به توانایی‌هایش اعتماد کند. کتاب ۲۱ قانون انکارناپذیر رهبری از اینجا یک پرسش مهم مطرح می‌کند: آیا واقعا به افرادی که در اطراف شما هستند باور دارید؟

توانمندی دیگران را چگونه ببینیم؟

برای پاسخ به این پرسش، فهرستی از افرادی که بیشترین ارتباط را با آنها دارید تهیه کنید. سپس پتانسیل هرکدام را از یک تا ده ارزیابی کنید. توجه داشته باشید که قرار نیست توانایی فعلی آنها را بسنجید؛ موضوع، پتانسیل آنهاست. اگر بیشتر امتیازهایی که به افراد داده‌اید پایین است، شاید این تمرین نکته مهمی درباره خودتان نشان دهد: احتمالا میزان باور شما به توانایی‌های دیگران چندان زیاد نیست. در مرحله بعد، برای هر فرد بزرگ‌ترین نقاط قوت او را یادداشت کنید. سپس فکر کنید که این نقاط قوت چگونه می‌توانند به او کمک کنند تا به دستاوردی بزرگ برسد. اگر این افراد واقعا از تمام استعدادها و توانایی‌های خود استفاده کنند، چه چیزی می‌توانند به دست آورند؟ و مهم‌تر از آن، شما چه کاری می‌توانید انجام دهید تا به موفقیت آنها کمک کنید؟ از نگاه کتاب ۲۱ قانون انکارناپذیر رهبری، رهبر فقط کسی نیست که خودش توانمند باشد؛ بلکه کسی است که بتواند توانمندی را در دیگران نیز ببیند، به آن اعتماد کند و شرایطی ایجاد کند که این توانایی به عمل تبدیل شود.  

قانون فرایند و قانون جذب

زمانی که سفیر فرانسه برای دیدار با رئیس‌جمهور تئودور روزولت به آمریکا رفته بود، همراه او برای پیاده‌روی به جنگل رفتند. در میانه مسیر به رودخانه‌ای رسیدند که برای ادامه راه باید از آن عبور می‌کردند. روزولت بدون اینکه چیزی بگوید، لباس‌هایش را از تن درآورد و منتظر ماند تا سفیر نیز همین کار را انجام دهد. ظاهرا از نظر او تنها راه عبور از رودخانه، شنا کردن بود! این رفتار با شخصیت روزولت کاملا هماهنگ بود. او مردی پرانرژی و فعال بود و نمونه‌ای از چند قانون رهبری را در زندگی خود به نمایش می‌گذاشت؛ از جمله قانون فرایند (Law of Process) و قانون جذب (Law of Magnetism).

قانون فرایند؛ رهبری یک‌شبه ساخته نمی‌شود

امروز ممکن است تئودور روزولت را فردی قدرتمند و سرسخت تصور کنیم، اما او از ابتدا چنین شخصیتی نداشت. روزولت در کودکی فردی ضعیف و بیمار بود. جثه لاغری داشت، از آسم شدید رنج می‌برد و بینایی خوبی نداشت. حتی مشخص نبود که بتواند تا بزرگسالی زنده بماند. اما روزولت از حدود ۱۲ سالگی شروع کرد به عمل کردن بر اساس قانون فرایند. این قانون می‌گوید رهبری در یک روز ساخته نمی‌شود. رهبری در طول زندگی و از طریق تلاش مستمر، هدفمند و تدریجی شکل می‌گیرد. روزولت برای تقویت جسم خود به تمرین با وزنه، کوهنوردی، اسکیت روی یخ، شکار، قایق‌رانی، بوکس و اسب‌سواری روی آورد. این مسیر زمان برد، اما در نهایت او را به همان شخصیت قدرتمندی تبدیل کرد که امروز از او در تاریخ یاد می‌شود. رشد روزولت فقط به آمادگی جسمانی محدود نبود. او نیز مانند بسیاری از رهبران بزرگ، مسیر رسیدن به بالاترین جایگاه را یک‌شبه طی نکرد. پیش از رسیدن به ریاست‌جمهوری، تجربه‌های مختلفی از جمله فعالیت به‌عنوان رئیس پلیس نیویورک، شکارچی حیوانات بزرگ و کابوی داشت. او تا پایان زندگی به رشد کردن ادامه داد. حتی در روز مرگش نیز کتابی زیر بالش او پیدا شد؛ نشانه‌ای از اینکه یادگیری و رشد برای او فرایندی مادام‌العمر بود. کتاب ۲۱ قانون انکارناپذیر رهبری با اشاره به زندگی روزولت نشان می‌دهد رهبری، نتیجه یک اتفاق ناگهانی یا یک ویژگی ذاتی نیست. توانایی رهبری، مانند هر مهارت مهم دیگری، با تمرین، تجربه، یادگیری و تلاش مستمر ساخته می‌شود.

قانون جذب؛ رهبران چه کسانی را جذب می‌کنند؟

روزولت علاوه بر قانون فرایند، نمونه خوبی از قانون جذب نیز بود. این قانون می‌گوید رهبران معمولا افرادی را جذب می‌کنند که از نظر شخصیت، ارزش‌ها و ویژگی‌های فردی با خودشان شباهت دارند. در جریان جنگ آمریکا و اسپانیا، روزولت شخصا همراه واحد سواره‌نظام خود، معروف به Rough Riders، به تپه سن‌خوان حمله کرد. داوطلبانی که برای این واحد جذب شدند، گروهی کاملا خاص بودند: از یک سو اشراف و افراد ثروتمند شمال شرق آمریکا و از سوی دیگر کابوی‌هایی از غرب وحشی. این ترکیب در نگاه اول عجیب به نظر می‌رسد، اما با شخصیت خود روزولت هماهنگ بود. او هم یک نیویورکی تحصیل‌کرده در هاروارد بود و هم شکارچی حیوانات بزرگ که در مناطق داکوتا سفر و زندگی کرده بود. بنابراین طبیعی بود که افراد مختلفی با ویژگی‌های مشابه، جذب او شوند. رهبران موثر همیشه دنبال پیدا کردن افراد مناسب برای همراهی با خود هستند؛ اما در بسیاری از موارد، آن‌ها افرادی را جذب می‌کنند که شباهت زیادی به خودشان دارند. زندگی روزولت نمونه روشنی از همین قانون است.

چگونه قانون فرایند را در زندگی خود اجرا کنیم؟

برای استفاده از قانون فرایند، ابتدا باید برای رشد شخصی خود یک برنامه مشخص داشته باشید. شاید همین حالا هم ایده‌ای کلی درباره مسیر رشدتان داشته باشید، اما بهتر است آن را به یک برنامه مکتوب و دقیق تبدیل کنید. مشخص کنید در ماه‌های آینده دقیقا چه کتاب‌هایی می‌خواهید بخوانید، در چه کنفرانس‌هایی شرکت کنید و به چه سخنرانی‌ها یا دوره‌هایی گوش دهید. حتی برای انتخاب منابع و زمانی که قرار است به یادگیری اختصاص دهید، برنامه مشخصی در تقویم خود ایجاد کنید. رشد زمانی اتفاق می‌افتد که از یک ایده مبهم به مجموعه‌ای از اقدامات مستمر تبدیل شود. قانون فرایند یادآوری می‌کند که مهم‌تر از سرعت رشد، پیوستگی در مسیر رشد است.

چگونه قانون جذب را در رهبری خود به کار بگیریم؟

برای اجرای قانون جذب، ابتدا ویژگی‌هایی را که دوست دارید در افرادی که با شما همراه می‌شوند ببینید، یادداشت کنید. سپس در کنار هر ویژگی، اگر آن خصوصیت را در خودتان دارید علامت بزنید و اگر ندارید، علامت دیگری قرار دهید. اگر در این فهرست علامت‌های منفی بسیار بیشتری از علامت‌های مثبت می‌بینید، شاید پاسخ یکی از پرسش‌های مهم خود را پیدا کرده باشید: چرا افرادی با ویژگی‌هایی که انتظار دارید، کمتر جذب شما می‌شوند؟ کتاب ۲۱ قانون انکارناپذیر رهبری در اینجا یک گام عملی دیگر پیشنهاد می‌کند: افرادی را پیدا کنید که می‌توانند به رشد شما در نقاط ضعف‌تان کمک کنند. این افراد می‌توانند یک مربی حرفه‌ای، کوچ یا همکار مورد احترام باشند. با کمک گرفتن از چنین افرادی، می‌توانید ویژگی‌هایی را که برای جذب و هدایت افراد مناسب نیاز دارید، در خود تقویت کنید. در نتیجه، قانون جذب فقط به این معنا نیست که منتظر بمانید افراد مناسب وارد زندگی شما شوند؛ بلکه ابتدا باید خودتان به رهبری تبدیل شوید که می‌خواهید دیگران به او بپیوندند.  

قانون احترام و قانون افزودن ارزش

احتمالا نام «موسی» را شنیده‌اید؛ پیامبری که تورات را نوشت و دریای سرخ را شکافت تا قوم بنی‌اسرائیل را به سوی آزادی هدایت کند. اما شاید کمتر با فرد دیگری آشنا باشید که به «موسی» معروف بود. این «موسی» در واقع یک زن بود؛ زنی کوتاه‌قد با پوستی تیره و دو دندان جلویی از دست‌رفته. نام او هریت تابمن بود. بین سال‌های ۱۸۵۰ تا ۱۸۶۰، تابمن ۱۹ بار از جنوب آمریکا به شمال سفر کرد و با کمک افرادی که در این مسیر از او حمایت می‌کردند، افراد سیاه‌پوست برده را به سوی آزادی هدایت کرد. او در تابستان و زمستان با کار به‌عنوان خدمتکار خانه، هزینه زندگی خود را تامین می‌کرد و سپس در بهار و پاییز، پس‌انداز اندک خود را صرف سفر به جنوب می‌کرد تا افراد بیشتری را از بردگی نجات دهد. تابمن در تمام این سال‌ها حتی یک نفر از افرادی را که همراهش بودند از دست نداد؛ زیرا اجازه نمی‌داد آنها تسلیم شوند. تا آغاز جنگ داخلی آمریکا، او به فرار افراد بیشتری از بردگی کمک کرده بود تا هر فرد دیگری در تاریخ آمریکا.

قانون احترام؛ چرا مردم از یک رهبر پیروی می‌کنند؟

تابمن نمونه‌ای از قانون احترام بود. این قانون می‌گوید مردم معمولا از رهبرانی پیروی می‌کنند که آنها را از نظر قدرت شخصیتی و اراده، قوی‌تر از خود می‌بینند. نفوذ تابمن فقط به افراد برده محدود نمی‌شد. افراد بانفوذ در شمال آمریکا، چه سیاه‌پوست و چه سفیدپوست، از او دعوت می‌کردند در گردهمایی‌ها و خانه‌هایشان سخنرانی کند. اما چگونه تابمن توانست با وجود شرایط بسیار دشواری که علیه او وجود داشت، چنین احترامی به دست آورد؟ او تحصیلات رسمی نداشت، خودش قبلا برده بود و در کشوری زندگی می‌کرد که در آن زمان برای سیاه‌پوستان و زنان ارزش و حقوق برابری قائل نبود. یکی از راه‌های به دست آوردن احترام، احترام گذاشتن به دیگران است. وقتی با دیگران با احترام رفتار می‌کنید، احتمال بیشتری دارد که آنها نیز برای شما احترام قائل شوند. راه دیگر، نشان دادن شجاعت است. افراد کمی می‌توانستند با عزم و اراده هریت تابمن برابری کنند. برای او، تصمیم به نجات افراد برده یک انتخاب دوگانه بود: یا موفق شود، یا در این راه جان خود را از دست بدهد.

قانون افزودن ارزش؛ رهبری یعنی خدمت به دیگران

تابمن در کنار قانون احترام، یکی دیگر از قوانین مهم رهبری را نیز در زندگی خود به نمایش گذاشت: قانون افزودن ارزش (Law of Addition). این قانون بر خدمت به دیگران تمرکز دارد. بهترین رهبران بیشتر از آنکه به قدرت و جایگاه شخصی خود فکر کنند، بر تاثیری تمرکز دارند که می‌توانند بر زندگی دیگران بگذارند. هدف آنها صرفا دریافت جایزه، شهرت یا تحسین نیست؛ بلکه می‌خواهند زندگی افراد دیگر را بهتر کنند. تابمن برای خدمت به مردم خود، همه چیزش را به خطر انداخت. دلیل این کار این بود که او واقعا برای دیگران ارزش قائل بود. وقتی برای دیگران ارزش قائل شوید، به‌طور طبیعی تلاش می‌کنید ارزش بیشتری نیز به زندگی آنها اضافه کنید. این موضوع ساده به نظر می‌رسد و واقعا هم پیچیده نیست. شما باید به شکل‌های مختلف به افرادی که از شما پیروی می‌کنند نشان دهید که برای آنها اهمیت قائل هستید. حتی یک اقدام کوچک، مانند اختصاص دادن پنج دقیقه از یک روز شلوغ برای احوالپرسی و گفت‌وگو با یکی از اعضای تیم، می‌تواند چنین پیامی را منتقل کند. کتاب ۲۱ قانون انکارناپذیر رهبری تاکید می‌کند که افزودن ارزش به دیگران فقط از طریق کمک‌های مستقیم اتفاق نمی‌افتد. شما می‌توانید با افزایش ارزش خودتان نیز ارزش بیشتری به دیگران اضافه کنید. مهارت‌هایی یاد بگیرید که بتوانید آنها را به دیگران آموزش دهید. فرصت‌هایی به دست آورید که بتوانید آنها را در اختیار افراد دیگر نیز قرار دهید. از تجربه‌های خود یاد بگیرید و درباره آنها فکر کنید تا بتوانید این تجربه و دانشی را که به دست آورده‌اید در اختیار دیگران بگذارید.

آیا نگرش شما بر خدمت به دیگران متمرکز است؟

در نهایت، باید نگرش کلی خود را بررسی کنید. آیا رویکرد شما واقعا بر کمک به دیگران متمرکز است؟ به موقعیت‌هایی فکر کنید که در آنها لازم است نیازهای دیگران را در اولویت قرار دهید. آیا در چنین شرایطی گاهی بی‌حوصله، ناراضی یا خشمگین می‌شوید؟ اگر چنین است، باید بررسی کنید چه چیزی در نگرش شما نیاز به تغییر دارد. از خودتان بپرسید: چگونه می‌توانم به‌طور منظم، بدون انتظار برای دریافت تشویق و بدون احساس نارضایتی، اقدامات کوچک و مفیدی برای افرادی که از من پیروی می‌کنند انجام دهم؟ از نگاه کتاب ۲۱ قانون انکارناپذیر رهبری، رهبری فقط به معنای هدایت دیگران نیست؛ رهبر زمانی واقعا تاثیرگذار می‌شود که حضور او باعث شود زندگی، توانایی و فرصت‌های دیگران نیز بهتر شود.  

قانون فداکاری و قانون پذیرش رهبر

زندگی مارتین لوتر کینگ جونیور در مونتگمری آلاباما، در ابتدا نسبتا آرام بود. او در سال ۱۹۵۴ نخستین مسئولیت خود را به‌عنوان کشیش پذیرفت و یک سال بعد، همراه همسرش، کورتا اسکات کینگ، صاحب نخستین فرزندشان شدند. اما تنها یک ماه بعد، این زندگی خانوادگی تازه شکل‌گرفته با اتفاقی مهم دگرگون شد. در دسامبر ۱۹۵۵، رزا پارکس پس از آنکه از واگذار کردن صندلی خود به یک مسافر سفیدپوست خودداری کرد، بازداشت شد. کینگ و دیگر رهبران سیاه‌پوست بلافاصله برای اعتراض به بازداشت پارکس و سیاست‌های تبعیض‌آمیز سیستم حمل‌ونقل شهری گرد هم آمدند. آنچه در ابتدا قرار بود یک تحریم یک‌روزه باشد، خیلی زود به تحریمی مستمر تبدیل شد که توسط سازمانی تازه‌تاسیس هماهنگ می‌شد. این سازمان انجمن بهبود مونتگمری (Montgomery Improvement Association یا MIA) نام داشت و کینگ به اتفاق آرا به‌عنوان رهبر آن انتخاب شد. کینگ طی یک سال بعد، رهبری MIA را بر عهده داشت، با مقامات شهری مذاکره کرد و برای برخورد عادلانه با سیاه‌پوستان آمریکا تلاش کرد. این سازمان در سال ۱۹۵۶ به موفقیت مهمی دست یافت؛ زمانی که دیوان عالی آمریکا قوانین مربوط به جداسازی نژادی در صندلی‌های اتوبوس را لغو کرد.

قانون فداکاری؛ رهبری هزینه دارد

البته کینگ برای این موفقیت هزینه شخصی سنگینی پرداخت کرد. مدت کوتاهی پس از آغاز تحریم، پلیس او را به دلیل یک تخلف جزئی رانندگی بازداشت کرد. پس از آن، بمبی به خانه او پرتاب شد، با اتهامی بی‌اساس تحت پیگرد قرار گرفت و او و همسرش هر روز و هر شب تماس‌های تلفنی تهدیدآمیز و توهین‌آمیز دریافت می‌کردند. کینگ در نهایت به دلیل تلاش‌های شجاعانه‌اش در جنبش حقوق مدنی آمریکا، جایزه صلح نوبل را دریافت کرد، اما رسیدن به این نقطه برای او با فداکاری‌های زیادی همراه بود. او بارها بازداشت و زندانی شد، مورد حمله قرار گرفت و سرانجام در سال ۱۹۶۸ در ممفیس، تنسی، ترور شد. کینگ نمونه‌ای از قانون فداکاری (Law of Sacrifice) است. این قانون می‌گوید رهبران برای موفقیت باید آماده باشند چیزهای زیادی را فدا کنند. آنها باید منافع دیگران را بر منافع شخصی خود مقدم بدانند و کاری را انجام دهند که برای کل گروه بهترین نتیجه را داشته باشد. فداکاری فقط به آغاز مسیر رهبری محدود نمی‌شود. در تمام دوران فعالیت یک رهبر، موقعیت‌هایی وجود دارد که باید چیزی را برای رسیدن به هدفی بزرگ‌تر کنار بگذارد. گاهی افراد تصور می‌کنند فداکاری آنها زمانی تمام شده که مثلا برای رسیدن به موقعیت شغلی بهتر به شهر دیگری نقل مکان کرده‌اند یا برای دستیابی به فرصت بهتر، کاهش حقوق را پذیرفته‌اند. اما از نگاه کتاب ۲۱ قانون انکارناپذیر رهبری، فداکاری یک هزینه یک‌باره نیست؛ بلکه هزینه‌ای مستمر است. هرچه سطح رهبری بالاتر می‌رود، معمولا میزان فداکاری مورد نیاز نیز بیشتر می‌شود.

پذیرش رهبر

حتی پس از ترور مارتین لوتر کینگ، پیروان او به زنده نگه داشتن آرمانش ادامه دادند. دلیل آن را می‌توان در قانون دیگری از رهبری دید که کینگ نیز به‌خوبی از آن برخوردار بود: قانون پذیرش رهبر (Law of Buy-In). این قانون می‌گوید مردم ابتدا خود رهبر را می‌پذیرند و به او اعتماد می‌کنند و بعد از آن، چشم‌انداز و هدفی را که رهبر دنبال می‌کند می‌پذیرند. به بیان ساده، افراد ابتدا از رهبر پیروی می‌کنند و سپس به آرمان و هدف او می‌پیوندند. بنابراین، اگر رهبر هستید، باید بتوانید اعتماد و پذیرش افرادی را که رهبری می‌کنید به دست آورید. برای بررسی این موضوع، فهرستی از مهم‌ترین افرادی که در حال حاضر از شما پیروی می‌کنند تهیه کنید و میزان پذیرش و اعتماد هرکدام به خودتان را از یک تا ده ارزیابی کنید.

چگونه می‌توانید این اعتماد را افزایش دهید؟

سپس فکر کنید چگونه می‌توانید این اعتماد را افزایش دهید. آیا می‌توانید صادق‌تر و واقعی‌تر رفتار کنید؟ آیا می‌توانید ابزارهای بهتری در اختیار آنها قرار دهید تا کارشان را موثرتر انجام دهند؟ آیا می‌توانید به آن‌ها کمک کنید به اهداف شخصی خود برسند؟ برای هر فرد، یک راهکار متناسب با شرایط خودش طراحی کنید و آن را به اجرا بگذارید. با گذشت زمان، این اقدامات می‌توانند اعتبار و اعتماد شما را به‌عنوان رهبر تقویت کنند. کتاب ۲۱ قانون انکارناپذیر رهبری با این دو قانون یادآوری می‌کند رهبری فقط به داشتن یک هدف یا جایگاه رسمی محدود نمی‌شود. رهبر باید حاضر باشد برای منافع گروه هزینه بدهد و در عین حال، اعتماد و پذیرش افرادی را که قرار است او را دنبال کنند، به دست آورد.  

از تئوری تا عمل

از لینکلن که قدرت را واگذار می‌کرد تا کینگ که فداکاری را پیش‌شرط رهبری می‌دانست، همه‌ی این ۲۱ قانون یک نکته مشترک دارند: رهبری واقعی هیچ‌وقت درباره خود رهبر نیست، درباره‌ی افرادی است که او هدایتشان می‌کند. نفوذ، توانمندسازی، احترام و افزودن ارزش، همگی در نهایت به یک سوال ساده می‌رسند: «آیا تیم من واقعا با انگیزه و متعهد به همراهی من است؟» اما همین‌جاست که خیلی از رهبران، حتی با وجود شناخت این قوانین، در یک نقطه‌ حیاتی دچار اشتباه می‌شوند: نحوه‌ی ایجاد انگیزه در تیمشان. رهبری می‌تواند در توانمندسازی و فداکاری موفق عمل کند، اما اگر پایه‌ی انگیزشی تیمش را اشتباه بسازد، همه‌ی این تلاش‌ها اثر پایداری نخواهند داشت. اگر می‌خواهید بدانید کجای این معادله معمولا اشتباه می‌رود، مقاله‌ی «۹۰ درصد رهبران، اشتباه به تیمشان انگیزه می‌دهند!» را در وبسایت مدیر سبز مطالعه کنید؛ ادامه‌ی طبیعی همین بحث، از زاویه‌ای که کمتر به آن پرداخته می‌شود.  

به این مقاله امتیاز بدهید

5.0 از 5

1
2
3
4
5

دیدگاه‌ها

بدون دیدگاه
برای ثبت دیدگاه لازم است

شما اولین نفری باشید که دیدگاهش را می‌گوید!

ساعت
دقیقه
ثانیه